أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
351
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
زان مىنگشايم اى نگارين رگ خويش * ترسم كه به عشقت اندر آيد سر نيش قصه : آوردهاند كى آن زنان كى در باب عشق يوسف زليخا را ملامت كردند پنج زن بودند كى زبان طعن دراز كرده بودند ، اول « 1 » زن وزير « 2 » و زن ساقى « 3 » و زن شرابدار « 4 » و زن خوانسالار « 5 » و زن ديگر صاحب سرّ « 6 » . اين پنج زن بودند كى [ 84 الف ] زبان « 7 » ملامت بر گشاده بودند « 8 » و گفتند : زليخا بدل و جان عاشق جمال اين غلام عبرى شده است ، و بتيغ مهر « 9 » و هواى او كشته شده است . پس او را بدان عشق مذمت كردند . گروهى « 10 » گفتند : « إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ . » « 1 - » هر كس كى قدم در راه عشق نهاد او را به بيراهى و ضلالت نسبت كردند . يعقوب در آتش عشق يوسف مىسوخت و فرزندان « 11 » و زنانش « 12 » مىگفتند « 13 » : « انك لفى ضلالك القديم . » زليخا در بوتهء مهر يوسف « 14 » مىگداخت و زنان مىگفتند : « إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ . » مؤمنان در آتشكدهء عشق ملك تعالى « 15 » مىسوزيدند « 16 » و بيگانگان مىگفتند : « ان هؤلاء لضالّون . » آخر آن گمان و عشق يعقوب نه ضلالت بود بلك حقيقت بود ، و آن مهر و عشق « 17 » زليخا نه ضلالت بود بلك عين اصابت بود و آن عشق مؤمنان نه غوايت بود بلك توفيق و هدايت بود . اشارت « 18 » : هر كسى كى قدم در راهى نهد ، آخر روزى به منزل « 19 » رسد ، و عاشق را « 20 » منزل پديد نه « 21 » ، « اوّله حسرة فى حسرته و آخره حيرة فى حيرته . » اول قدم
--> ( 1 ) - از « كه زبان . . . » ندارد ( 2 ) - + ملك و زن صاحب ( 3 ) - + ملك ( 4 ) - صاحب سر ( 5 ) - خان سالار ! ( 6 ) - « و زن ديگر صاحب سر » ندارد ( 7 ) - + طعن ( 8 ) - برگشادند ( 9 ) - « مهر و » ندارد ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - فرزندان ( 12 ) - « زنانش » ندارد ( 13 ) - در متن : مىگفت ( 14 ) - مهر و عشق او ( 15 ) - « تعالى » ندارد ( 16 ) - مىسوختند ( 17 ) - عشق و مهر ( 18 ) - لطيفه ( 19 ) - + به منزل گاهى ( 20 ) - + در راه ( 21 ) - نيست هر كس كى طالب چيزى شود آخر طلب او را حاصلى بود و طالبان راه او را حاصلى پديد نه ( 1 - ) سورهء يوسف / 30